
من تاریکی را در سیاهی شب گیسوان تو،ابدی یافتم
و بلندی را،در قامت رعنای تو جاودان دیدم
باشد که در خلوت این شام بلند
وجود من زندانی همیشگی دیدگان تو باشد آری!عکس من در مردمان چشم تو باشد
من از قایق واژگون ابروانت به دریای متلاطم چشمان تو افتادم
مژگان سیاهت را بر هم مگذار
تا من بتوانم سیاهی پیکر خویش را غریق دریای بیکران نگاهت بینم
جسم مرا زندانی روح خویش ساز تا من زنده مانم و جاوید
ای جاودانه بی انتها...
تكي آسمان دلم